آرتور شوپنهاور,فیلسوف بدبین مشهور در کتاب جهان همچون اراده و تصور مینویسد:
اگر ازدواج کنیم خوشبخت نخواهیم بود و اگر ازدواج نکنیم باز هم خوشبخت نخواهیم بود.مانند خارپشت هایی هستیم که برای گرم شدن به هم میچسبند و اگر به هم بچسبند خارشان به تن هم فرو میرود و اگر جدا شوند از سرما رنج خواهند برد. زندگی معامله ای است که در هر شکل خرج آن بیش از دخلش میباشد.
اما من هر چی فکر میکنم میبینم ترجیح میدهم از سرما بلرزم و بمیرم تا اینکه هر روز بخواهم نیش خار یکی دیگر رو تحمل کنم.شما چی فکر میکنید؟
پی نوشت:
کتاب جهان همچون اراده و تصور از ویکی پدیا فارسی
حدیثی از خودم:
بخورید و بیاشامید, حتی میتوانید اسراف کنید.
تفسیر:
میتوانید تا آنجا که پوست شکمتان ترک بردارد و حجم معده تان اجازه بدهد بخورید. میتوانید تا آنجا که ظرفیتتان اجازه میدهد ویسکی را با هایپ قاطی کنید و کوکتیل بسازید و بیاشامید و نوش جانتان! حتی بیشتر از ظرفیت هم بنوشید! اصلا نگران ظرفیت هم نباشید,فوقش پس میدهید.
اما اگر مَردید وقتی میخواهید به یک بدبختی لطف کنید ,ساندویچ نصفه گاز زده رو بهش ندید.شاید دستتو پس نزنه اما داره غرورش رو پای یک نصفه ساندویچ میده.حداقل برای غرور یک آدم یک نصفه ساندویچ دیگه ارزش قائل بشید ودست کنید توی جیب و یک ساندویچ درسته و کامل براش بخرید.یک کاری کنید که یادش بمونه اگر گاز ساندویچی کمک گرفته دهن خورده و تفی و رژ لبی نبوده.
اصلا چه اشکال داره اگر اینقدر داری, اون وقتی که مست خوری میکنی و پاتیل میشی بجاش یک بار هم برای اون جوونی که نداره یه مشروب درست ودرمون و شیشه بخری و بهش بدی تا با رفقاش بشینن و یک شب حال کنند؟ شک نکن که یه پیکش هم به سلامتی خودت میزنند. اصلا چی از این بهتر؟ بذار یادشون بمونه یک شب جمعه ای یک مردی پیدا شد و جای عرق سگی چشم کور کن و قرصی رو با ویسکی شیشه پر کرد.
اصلا بخور, بنوش , اسراف کن! دارندگی و برازندگی. اما مَرد باش. به بقیه هم حال بده تا دنیا بهت حال بده.
یلدای امسال هم با همه یلندی که یک دقیقه بیشتر نبود گذشت.یکی از شبهایی بود که از بودن در کنار خانواده لذت بردم.یکی از شب هایی بود که لذت
فال حافظ دسته جمعی رو تجربه کردم.فالی که پر بود از شادی و امید. شبی که پر بود از هندوانه که میوه مورد علاقه منه و باعث شد آرزو کنم کاش همه فصلها یلدا داشته باشه.شبی که برعکس خیلی از رسم ها دوستش دارم.
شاید این پست و نوشته برای توای که میخونی مهم نباشه و جالب به نظر نیاد. برای خودم نوشتم که یک یلدای خوب رو در کنار کسانی که دوستشون دارم به یاد داشته باشم.
پی نوشت: به شدت با این بچه توی عکس همذات پنداری میکنم!
هر روز به آینه نگاه کرده ام. تغییرات ریز ریز و روزانه به نظرم نیامد تا اینکه چند روز پیش اتفاقی عکسی سه در چهار دیدم از خودم مربوط به پنج سال پیش.در عکس بدنبال خودی بودم که هر روز در آینه میبینم. آدم توی عکس برایم غریبه بود.نیم ساعتی به عکس خیره شده بودم و گذر زمان را نفهمیدم , همانطور که این چند سال را.
زندگی رد زخم های کهنه را روی صورتم آنچنان ماهرانه نشانده بود که حتی فرصت نکرده بودم یقه اش را بگیرم.پیر تر بودم, نه پخته تر! شاید که دل مرده تر.
بگذریم! حرف از درد زدن هم دیگر دمده شده, بوی نا گرفته ,اما تو بخون ما!
بی سرنجام ,پشت بن بست یه دیوار,عکسی از من
به سقوط خود ته ورطه گرفتار , عکسی از من