برگشتم…همین
از سفر برگشتم.با کلی تجربه و خواب و خیال و حسرت. هوز گیج میزنم…بعد از یک کم استراحت در مورد سفر مینویسم.ممنون از دوستان خوبم که کامنت گذاشته بودند. به زودی کرکره رو بالا میزنیم.
از سفر برگشتم.با کلی تجربه و خواب و خیال و حسرت. هوز گیج میزنم…بعد از یک کم استراحت در مورد سفر مینویسم.ممنون از دوستان خوبم که کامنت گذاشته بودند. به زودی کرکره رو بالا میزنیم.
بعد از یک روز خسته کننده و البته خوب ساعت ۲ شب نشستم بنویسم. فردا پرواز دارم. هنوز بلیط رو تحویل نگرفتم . همه کارها تو ایران به دقیقه نود میکشه. میترسم به موقع به دستم و نرسه و تو پنالتی حذف بشم!
نمیدونم چرا چند روزیه دلشوره گرفتم؟ بیخود و بی دلیل! ته دلم حس خوبی ندارم. فکر میکنم اونقدر که باید از رفتن خوشحال نیستم. یکی از اون حس های عجیب که دلیلی براش پیدا نمیکنم.
الان همه چمدون و بار و بندیل رو بستم و جنازمو کشوندم پای کامپیوتر. صد بار لوازمی رو که باید ببرم لیست کردم, نوشتم , اما همش فکر میکنم یه چیزی جا مونده. آخر هم میدونم یه چیز مهم رو جا میگذارم …
……………….
پی نوشت برای دوستی که اینجا را میخواند: شاید دلیل این دلشوره و خوشحال نبودن برگرده به رفتار چند وقت پیش. خلاصه معذرت …
این سرما خوردگی لعنتی هم وسط تابستون و گرما یقه ما رو گرفته و ول کن هم نیست.اون هم وقتی که هزار تا کار دارم.حسش نیست بلند شم برم دنبال کارهام. نمره های دانشگاه اومده و دو تا رو افتادم, حسش نیست برم برای اعتراض. دکتر برام ازمایش خون نوشته که باید یک هفته پیش انجام میشد, اما حسش نیست برم آزمایشگاه خون بدم. برای سفری که در پیش دارم کلی خرید دارم که هیچکدوم انجام نشده و باز هم حسش نیست.اصلا حس و حال حرف زدن با تلفن رو هم ندارم.حس فیلم دیدن رو هم ندارم. وقتی موقع خواب بدنم خشک شده و وقتشه مثل سیخ کباب روی آتیش بچرخم باز هم حسش نیست , ترجیح میدم تحمل کنم تا بیداری. حتی حسش نیست مگسی رو که ظهر تابستون مثل هواپیما تو گوشم صدا میکنه رو بپرونم…
اما این اعتیاد لعنتی به اینترنت و وبلاگ مجبورم کرد بیام پای کامپیوتر و بنویسم. مجبورم کرد هر چی حس تو تنمه آرش وارجمع کنم بگذارم تو کمان وبلاگ و پرتاب کنم به سمت مرزهای بی حوصلگی.شاید که سهمم از دنیای زنده ها بیشتر بشه.
………………………………..
پی نوشت:چند روز دیگه مسافر آنتالیا هستم. اگر نکات به درد بخوری راجع به سفر به انتالیا و همچنین قیمت سیمکارت اونجا دارید ممنون میشم بنویسید.میدونم که باید حس نوشتن داشته باشید اما شما هم کمانتون رو آماده کنید.
پنجه در افکنده ایم با دست هایمان بجای رها شدن
سنگین سنگین بردوش میکشیم بار دیگران را بجای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه…

تو رفتی یا که ما ماندیم ؟ به مناسبت سالمرگ بزرگ مرد شعر که دوم مرداد پر کشید اما سایه بلندش همیشه بر سر شعر پارسی ماند. همیشه وقتی به حال و روزم نگاه میکنم میبینم که شاملو برای حس و حال این لحظه من شعری در چنته داشته و حسی که من از بیانش عاجز بودم شاملو در کوتاه ترین و زیبا ترین شکل ممکن ادا کرده. شاید یکی از دلایل ارادتم به این مرد همین بوده ,نمونه اش شعری که در بالا نوشتم.
فکر میکنم که ما ماندیم…
……………………………………………….
پی نوشت : دو پست متوالی در مورد مرگ داشتم. نمیدونم از مرده پرستی بوده و یا هر چیز دیگر که اسمش رو بگذاری. اما باور کن که به همه این آدم ها مدیونیم.
ديروز داشتم مصاحبه شهروند رو با کيانوش عياري ميخوندم. عياري چند جاي مصاحبه تاکيد کرده بود که بازي نبايد ديده بشه و نبايد غلو شده باشه و بازيگري موفق هست که خودش باشه. همينجور که مصاحبه رو ميخوندم داشتم نمونه هاي دو سبک بازيگري رو مرور ميکردم تا ببينم کدوم به دلم ميشينه؟ ناخود آگاه ياد خسرو شکيبايي افتادم با اون حرکات دست و بدن و بازي غلو شده . ديدم چقدر بازيش به دلم ميشينه. چقدر اين غلو در حرکت به بازيش کمک ميکنه. حرکت و فرمي که بعد از هامون براي هميشه با شکيبايي موند.اون خش صدا و دست کردن تو مو. اون کلافگي و پريشوني که مختص خودش بود.
چند ساعت از اين داستان نگذشته بود که اين خبر لعنتي شوکه ام کرد. مگه ميشه؟ چرا اون؟ تو دلم آرزو کردم کاش از اين شوخي هاي بي مزه هميشگي باشه. اما نه! خبر حقيقت داشت. سينماي ما استعدادي مثل خسرو شکيبايي رو از دست داد.ستاره اي با سين و شين هاي کشيده و لحني خاص که امضاي کارهاش بود.

اما بازي بي نظيرش تو فيلم حکم !!! بازي که هميشه به عنوان يکي از نقاط قوت فيلم ازش اسم بردم . با اون کلاه و هيبت و بشکن هاي خاص خودش که به نقش يک لمپن قديمي و رييس امروزي جون ميداد.سکانسي از فيلم حکم رو آماده کردم که ميتونيد ببينيد.
یکي از کارگردان هاي سينما تعريف ميکرد که يک روز صبح سر فيلم برداري خسرو شکيبايي دير اومد. وقتي هم که رسيد با هيچ کس حرف نزد و جواب سلام کسي رو هم نداد.همه تعجب کرده بودند که چطور ممکنه آدمي با ادب و متانت عمو خسرو اينطور رفتار کنه؟ بدون هيچ حرفي زير دست گريمور نشست و آماده شد.قرار بود تو اون سکانس خسرو شکيبايي با صداي تلفن از خواب بيدار بشه و در حالت خواب آلودگي تلفن رو برداره و صحبت کنه.صحنه چند بار برداشت شد و هر بار به يک دليل خوب در نيومد.يکدفعه خسرو داد زد که : اه…!!! از صبح تا حالا حرف نزدم تا صداي گرفته اول صبحم رو براي اين صحنه داشته باشم. خرابش کرديد! … و اينجا بود که همه دليل بد اخلاقي و گرفتگي شکيبايي رو فهميدند.حيف از اون همه ظرافت و نکته سنجي که رفت زير خاک…

نقش هات رو هميشه دوست داشتم عمو خسرو. صداتو و دکلمه هايي که از دنيايي احساس سرچشمه ميگرفت.اون شين هاي کشيده که باهاشون حال ميکردم.اون افتادگي رو که هميشه تو هر مراسم و مصاحبه اي داشتي.اما حالا ديگه نداريمت. نه اون صدا و نه اون دنياي احساس و عشق رو…خداحافظ عمو خسرو.
حال همه ما خوب است
ملالي نيست
جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از کنار زندگي مي گذرم
که نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و
نه اين دل ناماندگار بي درمان
شعر بالا را با صدای خسرو شکیبایی از اینجا بشنوید.
لینک های مرتبط:
سکانسی از سریال روزی روزگاری با بازی خسرو شکیبایی
خسرو شکیبایی در گریم های مختلف
آشفتگی های هامون با مرگ شکیبایی پایان گرفت
به یک بازی وبلاگی دعوت شدم.وبلاگ جام جهان نما دعوت کرده که بنویسم اگر جای خدا بودم چیکار میکردم؟
راستش دوست ندارم جای خدا باشم. اما اگر جای خدا بودم نه ظلم رو ریشه کن میکردم , نه فساد رو و نه فقر و نکبت و بد بختی. شاید تنها کاری که میکردم این بود که اصلا دست به خلقت نمیزدم و مینشستم یک گوشه واسه خودم با خدا بودنم حال میکردم. اگر هم کار از کار گذشته بود و ساخته بودم به مصداق ضرب المثل ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست جهان رو یک دفعه با همه خوب و بدش زیر و رو میکردم و هم خودم رو راحت میکردم و هم خلق خدا رو.
اما قبل از اینکه بخوام تیشه به ریشه کار دستی ام بزنم حتما یک سر به ونیز میزدم .حیفه که ونیز رو ندید و دنیا رو زیر و رو کرد.اصلا مگر خدا دل نداره؟ از کجا میدونی خدا دوست نداره برای خودش صفا کنه ؟ پس برای چی این دنیا رو درست کرد؟ پس ونیز رو حتما سری میزدیم و بعد راحتتان میکردیم.پس تا اون وقت خوش باشید…
پی نوشت: به دلایل شخصی کسی روبه این بازی وبلاگی دعوت نمیکنم.

